شعبان بیمخ
|
چند روزی نخواهم بود. چمدانها را بستهایم. بچهها و ما. راهی اسپانیا هستیم تا شصتسالهگی همسرم را با هم جشن بگیریم. |
مرگ شعبان بیمخ و فرستادن گل از جانب فرخ و رضا پهلوی برای او و تدفیناش با آن هزییهی سنگین وحاتمبخشی لوسآنجلسییان تعجب برانگیز است. یکی او را پویا ولیاش نامیده و دیگر به لقب دیگری مفتخرش کرده که گویا فراموششان است که شعبان شاید ۹۰٪ عمر درازش لقبی دیگر داشته است، بیمخ. و این که مخالفان رژیم شاهنشاهی نبودند که او را چنین نامیدهاند بل هم پالکیهای خودش، او را به مینامیدند. و براستی چه لقب شایستهئی هم بود وزیب قامتش که پوریای ولی هرگز انسانی دستبسته را مورد حمله قرار نداد و بروی چنین انسانی، چاقو نکشید، کاری که شعبان بیمخ، با آن مرد آزاده کرد، زندهیاد دکتر حسین فاطمی را میگویم.
عجیب دنیائی است این دنیای دنی! مصداق همان سخن سعدی است.
سنگ را بسته اند و سگ را گشوده!
چاقو کشان را جائی است و مقامی است و صاحبان اندیشه و قلم مطرود!
راستی چرا حالا شعبان بی مخ عزیز شده است. آها فهمیدم! بیمخ مرده است و ما هم مرده پرستیم. فرقی نمیکند در چاله میدان زندگی کنیم یا ناف لوسآنجلس و یکی میگفت که" پشت سر مرده نباید حرف زد". پس چنگیز و تیمور ن هم انسانهای خوبی هستند و حاکمان اموی و عباسی نیز. یعنی تاریخ کشک است. هر کی هر غلطی کرد چون مرد مقدس میشود.
دبستان میرفتم، کلاس سوم بودم گویا، یادم نیست. کلاسها دو سره بود. سه زنگ صبح و دو زنگ بعد از ظهر. برای ناهار ۲/۵ساعتی وقت آزاد داشتیم. در راه خانه بودیم، ظهر بود یا عصر، یادم نیست. هجوم جمعیت همیشه بیکار را در میدان آنروز پهلوی/ امروز امامخمینی، بسوی خیابان بوعلی روان دیدیم. دنبالشان رفتیم. کاری نداشتیم و دنبال اتفاقات هیجانانگیز بودیم.
اول خیابان بوعلی دست چپ، ازدحامی بود. سواری سیاه رنگی هم پارک شده بود با چند خودرو دیگر، پلیس هم بود و جمعیتی از اعاظم اوباش. شعبان بیمخ بود که به دیدار همتایش، علی وکیل، بزن بهادر همدانی، آمده بود و نمیدانم چه شده بود که علی، شعبان را به دیوار چسبانیده بود و با چاقوی آهیخته، فریادش بلند بود که ألَت میکنم و بلََت میکنم.
تا ما رسیدیم غائله ختم شد. شعبان را سوار ماشین کردند و ماشینها راه افتادند به سوی کرمانشاه که میگفتند شعبان زائر مکهی مکرمه است و در سر راه خواسته است به دوستش سری بزند و حلالی بخواهد.
خوب حلالی خواستن بیمخها که بهتر ازاین نمی شود، بجای روبوسی، دست به یقه میشوند و با هم در گیر!
اینجا و آن جا، َوصف جَلدی علی وکیل بود که اَلِه کرد و بله کرد و شعبان نُُطُق نکشید و ما کیف میکردیم که چاقوکش شهرمان، چاقوکش تهران را سرجایش نشانده است. لاتهای دور میدان همه جمع شدهبودند. حسنی بود که سردستهی چاقوکشان بنه بازار بود و قهوهخانهئی داشت در ضلعی که امروز شده است بانک ملی و با آن بنای ناجورش که ترکیب هندسی زیبای میدان را، بهم ریخته است.
علی وکیل، قهوهخانهاش اول خیابان بوعلی بود. مغازهی بس بزرگی بود و او خودش با آن قد دراز و کشیدهاش و کلای شاپوی سیاهش، با تبختری پشت دخل مینشست.
از علی روایتهای زیادی میکردند، از جَلدیاش در کشیدن چاقو و فرزیاش در لت و پار کردن انسانها.
پدر میگفت کارش را با عملهگی شروع کرده بود و به علت نیروی خوب بدنیاش، ناوهکش شده بود. روزی یکی از تجار محل که کار گل داشتهاست و میخواسته بام خانهاش اندود کند، در میان صف کارگران، متوجه قیافهی لاغر و قد دراز علی میشود و به بنا، اعتراض میکند که آدمی ازین زارتر گیرت نیامد برای ناوهکشی؟ و علی را جواب میکند.
چیزی نمیگذرد که خرکچی که برای حاجی کاه آورده بود، متوجه میشود که یکی از خرهایاش نیست. هرکجا میگردند، نشانی از خر نمییابند. پس از مدتی صدای عرعر خر از بام خانه بگوش میرسد. همه متحیر که چگونه خر سر از بام خانه به در آورده است! بنا میگوید این کار، کار علی است. و یکی از کارگران تایید میکند که او دیده است علی را که الاغی دست و پا بسته را توی ناوه گذاشته و از نردبام بالا می رود.
علی در میان جمعیت نبود. دنبالش میفرستند. بهای نیمهی خر را برای پائین آوردن خر از پشت بام، از حاجی مطالبه میکند و حاجی مجبور به پرداخت آن مبلع میشود.
علی وکیل از قماش شعبان بیمخ بود، چاقو کش و بدکاره. در روز بیشت هشت مرداد، بر ماشین فلاح، مالک بد نام و ستمگر، سوار شد، بروی مردم تیر شلیک کرد، به مصدق بد گفت، به خانهی آیتالله بنیصدر که از مدافعان شاه بود، رفت. اوباش را بدور خود جمع کرد و با حمایت نیروهای پلیس و ارتش، به اذیت و آزار مردم آزادیخواه پرداخت. بعد هم مدال قهرمانی ۲۸ مرداد گرفت و دهها امتیاز دیگر.
فاحشهای بود بنام " بتول ابوالقاسم" که در خبابان شورین، امروز نمیدانم چه مینامدنش، کوچهی زورخانه، اگر اشتباه نکنم، خانهئی داشت و از میهمانانش پذیرائی میکرد. او رفیق شخصی علی وکیل بود "تاجبخش" بود. بیاد نمیآورم که چه سالی بود که خبر دادند که شبی علی ، فاطمه ، مردی که به جاکشی معروف بود و در خانهی فاطمه مشغول بکار و زنی دیگر را که مصاحب فاطمه بود، سر بریدهاند. گوش به گوش، هر چهارتایشان را.
علی را در شاهزاده حسین بخاک سپردند و روی قبرش مدال ۲۸ مردادش را نصب کردند و دولتیان به عزایش نشستند.
قاتل علی و سه دیگر هرگز پیدا نشد. گفتند علی در جائی گفته بودهاست که شاه را ما آوردیم و اگر لازم باشد میتوانیم ساقطش کنیم.
ساواک هم ترتیب قتل علی وکیل و سه مصاحبش را داد.
ولی شعبان به دلیل بیمخیاش ماند.این بیست و هفت سال آخر نیز گویا زندگی خوبی نداشت و از یاد مردهپرستان هم رفته بود تا مصاحبهاش با خانم هما سرشار و انتشار کتابش، و به به چهچه آقای میبدی، دوباره اسماش روی زبان دوست و دشمن افتاد.
چه جوکهائی مردم کوچه و بازار به او نسبت میدادند و براستی که محتوای جوکها، هم شایستهی شخصیت او بود وهم ارباب تاجدارش.
میگفتند نشسته بود و با اشرف پهلوی پاسور بازی میکرد. هر چه ورق شا بود به او می خورد و برگهای سرباز نصیب اشرف میشد.
شعبان عصبانی شده، ورقها را به زمین میکوبد و میگوید:
هرچی گُهه نصیب من میشه!
یا اینکه پدری که پسرش از عهدهی امتحانات بر نیامده بود به او متوسل شده که به دبیر مربوطه سفارش پسرش را بکند.
شعبان هم به مدرسه رفته بود و از مدیر و دبیر مدرسه خواسته بود که پسرک را به قبولانند.
دبیر مربوطه از ترسش گفته بود:
به چشم حاج شعبان بهش نمرهی هیجده میدهم.
شعبان عصبانی شده بود و گفته بود ارزش این همه رو زدن من ۱۸ است؟ حد اقل نمرهشو بکن هزار!